تبليغاتX
دست نوشت هاي يك اعدامي

دست نوشت هاي يك اعدامي



خیلی قبل ترها اونقدر انگیزه داشتم که نگو

یادمه یه فیلمنامه رو داشتم خیلی سری سری محرمانه آماده میکردم واسه اینکه بفروشم

اونقدر محرمانه که بعضی وقتا خودم هم در جریانش نبودم!!

اونقدر بهش چسبیده بودم که جلوی ابی باید دنبال بهونه میگشتم واسه نرسیدن به طرحهای مشترک

ببین چقدر سری بود که به ابی هم نمیگفتم

بگذریم

میخواستم بگم که چقدر دلم میخواست وقتی خبر فروش فیلمنامه رو بهش میدم توی چشاش

دقیق بشم و اون خنده رو توی چشماش ببینم

دلم میخواست جشن بگیریم دوتایی

اما حالا

کی باورش میشه که حالا نمیدونم حتی اون دستونیسای سکانس ها رو نمیدونم کجا گذاشتم



نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



چندروز پیش یک پیشنهاد کاری خوب رو رد کردم

حالا خانواده فهمیدن و دارن پوستمو میکنن واسه کاه پرکنی

آدم که انگیزه نداره کار میخواد چیکار؟

اصلا چرا باید کاری رو کرد که میلی بهش نداری؟

انگیزه هامون هم پی انگیزه های خودشون رفتن

پس بهتره

انگیزه های منم پی چیزی که میل دارن برن

چند صباحی بیش نیستیم

بهتره پی حرف دل بریم تا عقل




همیشه فکر میکنم کسایی که عاقلانه زندگی میکنن مثل ربات ان ،خشک و بی روح

و

کسایی که با دلشون زندگی میکنن باختشون هم پر از برده چون مدیون دلشون و راهی

که دلشون گفته برن نیستن و عذاب وجدان ندارن

حتی اگه این زندگی دلی خیلی خیلی کوتاه باشه

حتی اگه..........


نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



نمیدونم چرا بعد مدتها یاد ویولن ام افتادم

برش داشتم تا کمی بزنم اما دریغ از یه قطعه فسقلی

خنگ که بودم با دست گرفتن ویولن پی به عمق خنگ شدنم بردم

همه چیز و همه چیز یادم رفته ،میره و خواهد رفت

بجز

چیزی که برای ادامه دادن باید حتما فراموش بشه ولی هرگز نمیشه



نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



وحید چندبار زنگ زد که مادربزرگت زیاد حالش خوش نیس تا دیر نشده بیا ببینش 

آنقدر درگیر درس و درگیری های درونی خودم شده ام که او را هم فراموش کرده ام

بعد ماهها رفتم دیدنش

از بخواب دیدن پدربزرگ مرحومم میگفت و رفتن

از بی وفایی ها گله میکرد

دلش شور بچه هایش را میزد که صبح تا شب دنبال یک لقمه نان هستند

یک جورهایی وصیت میکرد

حالا که برگشته ام  دلم پیش اوست

نگرانی اینکه هر لحظه کسی زنگ بزند و بگوید....

در این اوضاع بد احساسی عاطفی که دارم  و ماههاست دست و پا میزنم که به خطا نروم

فقط همین را کم دارم

اندک رمقمان به مویی بند است

و اندک امیدمان به دمی


برایم دعا کنید ناامید نشوم

و

سیاه پوش



نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|



سیب زمینی که نیستم آدمم


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت توسط ایلیا ( سردبیر و متهم شماره یک)|


آخرين مطالب
» زهی خیال باطل
» کاردلی
» دلگیرم از دلم
» دیگر نه!!!!
» دلداری نمیخواااااااااااااام به کی باید بگم؟
» پرواز کن
» بالاخره فرو ریخت


Design By : Pichak